1. تقریبا به کربلا رسیده بودیم ....

    داشتیم کنار هم راه میرفتیم که دیدم صدای هق هق یکی از رفقا بلند شد !!!

    نگاهش کردم گفتم چی شده ؟!!!

    اشاره کرد به دختر چند ساله ای که دم موکب ایستاده بود و لیوان آب را گرفته بود دستش

    و با صدای بچه گانه ای به رفیقمان آب تعارف میکرد :

    عمی .... ماء !!!! (عمو ... آب )


    پی نوشت : دوستان هرکی تویق پیدا کرده اربعین کربلا باشه .... اگ تونست برا ما هم دعا کنه که خیلی محتاجیم


ادامـــه ی مـطــلــب

نظرات ()

لینک ثابت - نوشته شده توسط محمدحسن غفاری در چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت 05:40 ب.ظ